آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند.
headefr

خاطرات جبهه ازنوع خنده دارش

پنج شنبه ، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ 24 views 0 دیدگاه نوشته:admin
((خاطره ی اول))
نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید کوتاهش می‌کردم
 مانده بودم معطل توی آن برهوت که سلمانی از کجا پیدا کنم.
 تا اینکه خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد
 و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌کند.
 
رفتم سراغش دیدم کسی زیر دستش نیست طمع کردم و جلدی با
 چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی‌نشستم.
 چشم تان روز بد نبیند با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

اينها ديونه اند يا اجنه ؟!‌…

پنج شنبه ، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ 15 views 0 دیدگاه نوشته:admin
خرمشهر بوديم ! آشپز وكمك آشپز ، تازه وارد بودند و با شوخي بچه ها ناآشنا . آشپز ، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقاب ها رو چيد جلوي بچه ها .رفت نون بياره كه عليرضا بلند شد و گفت : (( بچه ها ! يادتون نره ! )) آشپزاومد و تند و تند دوتا نون گذاشت جلوي هر نفر ورفت . بچه ها تند نون هارو گذاشتند زير پيراهنشون . كمك آشپز اومد نگاه سفره كرد . تعجب كرد . تند و تند براي هرنفر دوتا كوكو گذاشت ورفت . بچه ها با سرعت كوكوها رو گذاشتند لاي نون هائي كه زير پيراهنشون بود . آشپز و كمك آشپز اومدن بالا سر بچه ها . زل زدند به سفره . بچه ها شروع كردند به گفتن شعار هميشگي :(( ما گشنمونه ياالله ! )) . كه حاجي داخل سنگر شد و گفت: چه خبره ؟ آشپز دويد روبروي حاجي و گفت : حاجي ! اينها ديگه كيند ! كجا بودند! ديوونه اند يا موجي ؟!! . فرمانده با خنده پرسيد چي شده ؟ آشپز گفت تو يه چشم بهم زدن مثل آفريقائي هاي گشنه هرچي بود بلعيدند !! آشپز داشت بلبل زبوني ميكرد كه بچه ها نونها و كوكوهارو يواشكي گذاشتند تو سفره . حاجي گفت اين بيچاره ها كه هنوز غذاهاشون رو نخوردند ! آشپز نگاه سفره كرد . كمي چشماشو باز وبسته كرد . با تعجب سرش رو تكوني داد و گفت : جل الخالق !؟ اينها ديونه اند يا اجنه ؟!‌ و بعد رفت تو آشپزخونه ..هنوز نرفته بود كه صداي خنده ي بچه ها سنگرو لرزوند …

منبع : sangar-karaj.blogfa.com

“نامزد خوشگل من” منتشر شد

پنج شنبه ، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ 22 views 0 دیدگاه نوشته:admin

149102975

مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس، این خاطرات که به صورت کوتاه و بسیار جذاب می باشند. توسط حمید داودآبادی نویسنده نام آشنای دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده و از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
نوبت چاپ: اول/ زمستان ۱۳۹۳
تعداد صفحات: ۱۸۴ صفحه
شمارگان: ۱۵۰۰ نسخه
قیمت: ۷,۰۰۰ تومان

علاقه‌مندان می‌توانند برای تهیه این کتاب به صورت ذیل اقدام کنند:
۶ -۳۷۸۴۰۸۴۴ – ۰۲۵

وب سایت:
www.manvaketab.ir
www.kazemipub.ir
نشانی دفتر مرکزی نشر و پخش:
قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه ۱۳۱ – مرکز نشر و پخش شهید کاظمی
همچنین فروشگاه‌های کتاب جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در سراسر کشور

دور جدید نشست های ادبی هوران با سیر مطالعاتی شهید اوینی + عکس

یکشنبه ، ۳۰ فروردین ۱۳۹۴ 41 views 0 دیدگاه نوشته:admin

هوران: مجموعه انجمن نویسندگان استان گلستان، در سه شنبه هفته ائی که گذشت، دوره جدید نشست های ادبی خود را، با موضوع سیر مطالعاتی شهید اقا سید مرتضی آوینی از ساعت ۵ الی شش و نیم برگزار کرد.

 

ادامه ی مطلب

کارت دعوت عروسی شهید اطلاعات عملیات + عکس

چهارشنبه ، ۲ فروردین ۱۳۹۱ 29 views 0 دیدگاه نوشته:admin

IMG_-8ASWM210-=215

دختر عمو، من مرد جنگ و تفنگ و جبهه ام، من یک مسافرم، زیر چشمی نگاهی کردم و توی دلم گفتم: مسافر بهشت. من دلم بهشت می خواهد. انگار حرف های دلم را شنید! زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت: چیزی گفتی دختر عمو. همان لحظه دلم برایش تنگ شد، همان لحظه به دلم گفتم: با من مدارا کن….

ادامه ی مطلب

شهید سیزده ساله ائی که برای رفتن جبهه، دست به اعتصاب غذا زد

چهارشنبه ، ۳ اسفند ۱۳۹۰ 25 views 0 دیدگاه نوشته:admin

IMG_0RT52250

مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «۱۳۴۷» مهر ماه سال شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود. گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟

ادامه ی مطلب

هَل مِن ناصر یَنصُرنی؛ نگذاشت صدائی دیگر بشنوم

جمعه ، ۱۵ مهر ۱۳۹۰ 20 views 0 دیدگاه نوشته:admin

SHYAD-2-BRADR300

بوی بهشت/
روایتی از حاج آقا احمد’ پدر شهیدان سید حبیب الله و سید حبیب سیدرضائی
یک شب رفتم داخل پست نگهبانی اش. نمی دانستم بخندم، تعجب کنم. توی دلم گفتم: آخه این چه دلی است، خدا این قدر عشق امام خمینی را ریخته تو دل شما بچه ها، ایستاده بود، یک کهنه تفنگ برنو هشت تیر، توی بغلش، نوک تفنگ، چهار پنج سانت، از قدش زده بود بالا.

ادامه ی مطلب

شهيد نشدم تا بنويسم

دوشنبه ، ۲۸ شهریور ۱۳۹۰ 23 views 0 دیدگاه نوشته:admin

pRSTO-SO400

ایستگاه رنگین کمان/
گفتگو مرتبط با کتاب زود پرستو شو بیا
دفاع مقدس را نويسندگان بسياري بر رخ كاغذ نقش بسته‌اند، و هر كدام از آنها عطر ايثار را به مشام خواننده رسانده‌اند، و اينك كتاب« زود پرستو شو بيا» مجموعه چهارده خاطره از كساني است كه در حسرت وصال يار، لحظه مي‌شمارند. تو نيز بياموز كه چگونه در اين «سياره رنج » صبور باشي.

ادامه ی مطلب

خدا نگهدارت باشد شهربانو

جمعه ، ۲۵ شهریور ۱۳۹۰ 19 views 0 دیدگاه نوشته:admin

M-IAN-SD

معراج الشهداء/
روایتی از همسر شهید محمد علی حاجیلری

گفتم: آره من دیوانه شدم. مجنون شدم، نگفتم ته دلم چه آشوبی دارم. آمد داخل خانه، احمد و محمود را گرفت توی بغلش، شروع کرد به خواندن؛ کربلا کربلا من دارم می آیم. همین طور می خواند. احمد هم با زبان بچه گانه اش تکرار می کرد. محمود لبخند می زد. من پر شدم از دلتنگی.

ادامه ی مطلب

محبتِ «یک مشت استخوان»!

سه شنبه ، ۲۲ شهریور ۱۳۹۰ 19 views 0 دیدگاه نوشته:admin

mohabT

معراج الشهداء/
خوابی که یک دختر جانباز دیده بود
پنج شهيد كفن سفيد كنار هم يكي از شهدا پا‌هاش از كفن بيرون بود. پيش خودم گفتم: اينا كه ميگن همه يه مشت استخوانه، ولي اين‌كه انگار تازه شهيد شده، همين‌طور داشتم با خودم حرف مي‌زدم كه ديدم آن پنج نفر كه داشتند طرفم مي‌آمدند و چفيه داشتند. جلوم ايستادند. به اسم صدايم زدند.

ادامه ی مطلب

صفحه 1 از 2612345...1020...قبلی »
تمامی حقوق مادی و معنوی برای این سایت محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد. | دیار رنج