((خاطره ی اول))
نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید کوتاهش می‌کردم
 مانده بودم معطل توی آن برهوت که سلمانی از کجا پیدا کنم.
 تا اینکه خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد
 و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌کند.
 
رفتم سراغش دیدم کسی زیر دستش نیست طمع کردم و جلدی با
 چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی‌نشستم.
 چشم تان روز بد نبیند با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

 
ماشین نگو تراکتور بگو. به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌کندشان!
 از بار چهارم هر بار که از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشک سلام می‌کردم.
 پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر کفری شد و
 گفت: «تو چت شده سلام می‌کنی؟ یکبار سلام می‌کنند.»
گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌کنم.»
 
پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام می‌کنی؟ کو پدرت؟»
اشک چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار که شما با ماشین تان موهایم را می‌کنید،
 پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌کنم!»
 
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم کرد و 
گفت: «بشکنه این دست که نمک نداره…»
 
مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد.
 
 
((خاطره ی دوم))
رو به قبله که قرار می‌گرفت مثل اینکه روی باند پرواز نشسته و
 با گفتن تکبیر، دیگر هیچ شک نداشت که از روی زمین بلند شده.
 خصوصا در قنوت که مثل ابر بهار گریه می‌کرد، درست مثل
 بچه‌های پدر، مادر از دست داده.
 
راستی راستی آدم حس می‌کرد که از آن نماز هاست که دو رکعتش را 
خیلی‌ها نمی‌توانند بجا بیاورند. نمازش که تمام می‌شد محاصره اش می‌کردیم.
 
یکی از بچه‌ها می‌گفت: «عرش رفتی مواظب ضد هوایی‌ها باش.»
 
دیگری می‌گفت: «اینقد میری بالا یه دفعه پرت نشی پایین، بیفتی رو سر ما.»
 و او لام تا کام چیزی نمی‌گفت و گاهی که ما دست وردار نبودیم فقط 
لبخندی می‌زد و بلند می‌شد می‌رفت سراغ بقیه کار هایش.
 
((خاطره ی سوم))
آن شب یکی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند،
 اولی گفت: «الهی حرامتان باشد…» بچه‌ها مانده بودند که شوخی است،
 جدی است؟ بقیه دارد یا ندارد؟ جواب بدهند یا ندهند؟
 که اضافه کرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.»
 
نوبت دومی بود، همه هم سعی می کردند مطالب شان بکر و نو باشد،
 تأملی کرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی
 جدی گفت: «خدایا مار و بکش…»
دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند و او اضافه
 کرد: «پدر و مادر مار و هم بکش!»
 
بچه‌ها بیش تر به فکر فرو رفتند، خصوصاً که این بار بیش تر صبر کرد،
 بعد که احساس کرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق
 سرکار بگذارد، گفت: «تا ما را نیش نزند!»
 
((خاطره ی چهارم))
بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت
 
می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین
 
ولی از خمپاره خبری نبود.
 
برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا. باز هم
داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع
دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید.
 
((خاطره ی پنجم))
صبح روز عملیات والفجر۱۰ در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند،
 روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود ۱۰۰اسیر عراقی
 
را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای
 اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت
 
خارج شود، جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار
 دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به
 شعار دادن می‌کردند. مشتمرا بالا بردم و
 فریاد زدم:«صدام جارو برقیه» و اونا هم جواب می دادند.
 
فرمانده گروهان برادر قربانی کنارم ایستاده بود و می خندید.
 منم شیطونیم گل کرد و برای نشاط رزمنده ها فریاد
 زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را
 
جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو
 قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهید! او می‌گفت: قربانی من هستم 
 
«انا قربانی»و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند
 رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و 
می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما 
 
اشتباه کردیم.
{خاطره ی ششم}

  

اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.
 
ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی می‌خزید جلو می‌رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می‌زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم با قنداق سلاحم محکم کوبیدم توی پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.
 
لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهان مان گفت: «دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه بیمارستان شده.»
از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام.

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

{خاطره ی هشتم}

 روحانی گردانمان بود. روشش این بود که بعد از نماز حدیثی از معصومین نقل می کرد و درباره ی آن توضیح می داد. پیدا بود این اولین باری است که به صورت تبلیغی –  رزمی به جبهه آمده است . والا شاید بی گدار به آب نمی زد و هوس نمی کرد بچه ها را امتحان کند؛ آن هم بچه های این گردان را که تبعید گاه بود؛ نمی آمد بگوید: «بچه ها! النظافة من الایمان و ال …؟» تا بچه ها در عین نا باوری اش بگویند: «حاج آقا والکثافة من الشیطان». فکر می کرد لابد می گویند حاج آقا «والْ» ندارد، یا هاج و واج می مانند و او با قیافه ی حکیمانه ای می گوید : «ای بی سوادها بقیه ندارد. حدیث همین است ».

 با این وصف حاجی کم نیاورد و گفت : «حالا اگر گفتید این حدیث مال کیه؟» بچه ها فی الفور گفتند: « نصفش حدیث نبوی است، نصف دیگرش از قیس بن اکبر سیاه !»

{خاطره ی نهم}

پدر و مادرم می گفتند:«بچه ای» و نمی گذاشتند بروم جبهه، یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد، لباس های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون ، پدرم که گوسفند ها را از صحرا می آورد داد زد :«صغرا کجا»؟

برای اینکه نفهمه سیف الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی می‌روم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با یک نامه پست کردم. یکبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن کرده بود، از پشت تلفن گفت:«بنی صدر! وای به حالت اگر دستم بهت* برسد.»
{خاطره ی دهم}

فروردین سال ۱۳۶۵در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ ۴۴قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم.
زیر حمله هوایی دشمن مشغول خوردن آبگوشت بودیم. آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم.
برق که قطع شد، شیطنت‌ها شروع شد.هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سر به سر دیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرار شد یکی از بچه‌ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفت: لطفا غواص اعزام نفرمایید،منطقه در دید کامل رادار قراردارد!
با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه‌ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!

  چه زیبا گفت شهید چیت سازان 
 
کسی می تواند شب عملیات از 
 
سیم های خاردار دشمن عبور کند
 
که از سیم های خاردار نفس خود 
 
گذشته باشد.
یا علی
منبع : mahdi50.blog.ir