ما دو تن، من که جانشین لجستیک لشکر ۲۵ کربلا به همراه سردار شهید عسگری، از بچه های گرگان، جلسه ای بود در استانداری خوزستان، جلسه جنگ محرمانه، با حضور مقام معظم رهبری، فرمانده هان جنگ، شهید چمران، و پسرکی پانزده ساله که بین مقام معظم رهبری و شهید چمران نشسته بود. توی دلم گفتم چه شانس دارد، این پسرک دیگر کیست. که این همه حضرت آقا به او محبت دارد. جلسه که تمام شد. هر جور که شده باید شهید چمران را و مقام معظم رهبری را می دیدم. اما شلوغ بود و فرمانده هان جنگ،

حرف های شان تمام نمی شد. وقت نماز را بهترین فرصت می دانستم. آن پسرک هنوز آنجا بین آقا و شهید چمران نشسته بود. و من چقدر آرزو داشتم که جای او باشم. ته دلم بود که آخر این بچه پانزده ساله اهل کجاست و اینجا وسط جلسه محرمانه جنگ چه می کند. وقتی حضرت آقا عمامه اش را برداشت و توی بغل آو گذاشت. عبایش را روی دوش پسرک و شهید چمران اورکتش را روی شانه های او انداخت دیگر تابم تمام شده بود. توی دلم می گفتم کاش آنجا بودم جای او  و حضرت آقا جوراب هایش را که برای وضو در می آورد به من می داد. وقتی مقام معظم رهبری بلند شد او نیز همراه آقا و حضرت آقا دستی به سر او کشید و دستش را گرفت همراه خود برد برای وضو، نماز که تمام شد. بیرون ایستاده بودم که آن پسر پوتین هایش را می پوشید. همراه شهید عسگری او را صدا زدیم او بی منت نزد ما آمد. سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم اسمت چیه؟ گفت: محمد ملک. گفتم: اینجا چه میکنی؟ گفت: خدمت چمران می کنم؟ گفتم: یعنی تو با این اندام نحیف و لاغر تو جنگ های چریکی با شهید چمران چه کاری ازت ساخته است. گفت: توفیق خداوند است هستم دیگر می جنگم. گفتم: کلاس چندمی؟ گفت: خداوند توفیقی داده و طلبه هستم. تعجب کردم. آخر اصلا یک جوری کم سن و سال بود بهش نمی آمد این همه تجربه جنگ ولی مثل فرمانده هان جنگ حرف می زد. گفتم: آقا هم خیلی بهت لطف دارند. خندید و گفت: قابل باشیم. گفتم: اصلا بگو بچه کجائی؟ حرفی زد که مخم صوت کشید. گفت: بچه گرگان روستای قرن آباد طلبه مدرسه امام جعفر صادق. من به شهید عسگری نگاه کردم و او به من، گفتم: چطوری به چمران وصل شدی… خندید و هیچی نگفت… گفتم میدونی ما همشهری هم هستیم. دوباره بغل  و روبوسی کلی خندیدیم. گفتم حالا پارتی ما بشو دست ما رو بزار تو دست های چمران. همین خیلی راحت ما رو وصل کرد. بعد رفت خدمت آقا و توفیق زیارت حضرت آقا رو پیدا کردیدم…  چند وقت بعد یه روز توی خط دیدمش با عبا و عمامه، رفتم و سلام علیکی و گفتم ای والله تو کجا اینجا کجا… بار دیگر که دیدمش فرمانده گردان حمزه بود…. گردنش که گلوله خورد یکی از چشم هایش را از دست داد اما جنگ را نه دفاع را رهال نکرد. ایستاد و تا آخرین قطره خونش ….

با ما به مهمانی بهشت ….سردار شهید مداح اهل بیت فرمانده گردان حمزه

برای دل حاج لیلا……. و دلتنگی های حاج قنبر ….  و  التماس دعا

 

حاج قنبر و حاج لیلا ….. پدر و مادر شهید روحانی فرمانده گردان حمزهروحانی شهید محمد ملک فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء

بچه های گروه بسیج تلویزونی ” افلاکیان
جان و دل سپرده به حرف های آسمانی پدر شهید ملک

پدر شهید… حاج قنبر ملک

حمید درباری کار گردان افلاکیان و …

مادر شهید” و حسن آقا معاونت هلال احمر استان گلستان” و پدر شهید

ته دلتنگی های عالم را من امتداد ش را نمی دانم …

اینجا امام زاده است که پدر شهید خادم ش هست….

اینجا  وسط هیا هوی درختان بلند در دل جنگل سبز امام زاده ای هست.
بچه های گروه بسیج همه می خواهند از عکس گرفتنم عکسی و فیلمی داشته باشند
وحید هم مجری  صاحب نام تلویزون و سعید و حمید و … حامد و…

از راست” یک شهید” نفر دوم شهید ملک” نفر سوم یک سرباز فراری، کسی که دستمال یزدیش معروف بود. یک روز در یکی از سینما های شمال دستگیر روانه بازداشتگاه بعد روانه خدمت می شود. آنجا زنجیر و دستمال یزدی و لات بازیش را کنار نمی گذارد. شهید ملک عاقبت به او نزدیک و در چادر فرماندهی به او مسئولت می دهد… می شود پیک گردان…. یک شب وسط مناجاتش فریادی می کشد و آدم می شود… شهید ملک تا هنگام شهادت رهایش نمی کند. نفر چهارم هم یک شهید.

شهید محمد ملک روحانی مداح اهل بیت و فرمانده گردان حمزه سید الشهداء
این هفته مهمان این شهید بودیم…. دست مان را گرفت تا بهشت سوق مان داد…..
آری ما هم بهشت را دیدیم. تمام
سربندی که مادر شهید از ما به یادگار گرفت ….
تا بهشت راهی نیست.
التماس دعا ؛ حاجا ت تون روا
دیاررنج

 

□ دیاررنج مکتب رنج و صبوری و رهائی…
و شهادت پاداش رنج است.
 همراز پروانه ها باشید