سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹
رضا مصطفوي؛ سردبير ماهنامه
امتداد در گفتوگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، با
اشاره به اين كه جنگ نرم با پيروزي انقلاب در نظام جمهوري اسلامي ايران
آغاز شد، اظهار داشت: دشمنان ايران در دوران دفاع مقدس براي ضربه زدن به
نهال انقلاب با تمام تسليحات نظامي خود، جنگ سختي را عليه ايران به راه
انداختند ولي رزمندگان ما كه حتي از سيمخاردار محروم بودند با سلاح نرمي
از جنس ايمان به مبارزه با ظلم پرداختند. وي با اشاره به سخن شهيد
همداني كه «كسي ميتواند وارد سيمخاردار ميدان مين شود كه ابتدا از معبر
نفسش عبور كرده باشد»، تصريح كرد: رزمندگان 8 سال دفاع مقدس در آن زمان نيز
به شيوه "نرم " با دشمن جنگيدند؛ به گونهاي كه دشمنان نيز فهميده بودند
كه سلاح ياران خميني چيزي فراتر از ابزار سخت نظامي است./فارس
مهمان یک بچه جنگ دیگریم. باز یک باز مانده دیگر،ما که گروه افلاکیان، بسیج تلویزونی و بنیاد شهید استان گلستان، او که میزبان دل ماست، یک جانباز شیمیائی، پاسدار اسلام، حاج غلامعلی مرگدری نژاد، اهل روستائی در شمال ایران، تخریبچی گردان اخلاص، تیپ 45 جوادالائمه، مدت حضور در جبهه 32 ماه، عضو رسمی سپاه گلستان، عجب حکایتی دارد این مین ضد نفر، عجب حالی، پا هایش که قطع شد، باب بهشت برایش باز شد. او ماند و تنهائی و خط فیکسش با خدا و رفقای شهدش، شور است و حکایت دل، ما بودیم و حاج غلامعلی و این همه دلتنگی، برای لحظاتی دلخوش کردیم به باب بهشت، که راهش را بر ما گشود. کاش می شد تمام روزگار مانده را پای دل رزمنده گردان اخلاص نشست. دمی هم شما با ما باشید، پای دل دلتنگی... دیاررنج
آنچا که سخن از جنگ می شود دل خودم هم برای خودم تنگ می شود. اینجا حال
هوای خاصی دارد. وقتی بچه های جنگ پای دلشان را می گذارند. دقایقی به سکوت
کشیده می شود. تازه متوجه موضوع مهمی می شویم. ما چقدر دلم مان برای خود
مان تنگ می شود. وقتی که می خواهد اتاقم را ترک کند. دلتنگی هایش را می
گذارد و می رود. با بغض هم می رود. چنان به آسمان روی تراس تنهائی ام، خودش
را هوار می کند. که انگار تازه جنگ تمام شده است. و چنان دلش می گیرد. بعد
مندلم می گیرد ما بهم زل می زنیم. چه شد که ما کار مون به اینجا کشید. این
قصه دیگری دارد..
راه بهشت را می دانست. در آخرین لحظات گفت" از پاهایم یک فریم بر دارید.
جاذبه خاک را می دانست. به آنچه می نوشت و می ساخت و می گفت" از حقیقت
وجودی اش بر می آمد.وقتی برای اولین بار به مهمانی ولایتش رفت" به
بچه های گروه روایت فتح گفت: هیچ کس نباید بگوید کی چه می کند.حضرت آقا می
گوید: نمی دانستم نام گوینده متن روایت فتح کیست، اما چنان به دلم نشسته
بود که همانجا گفتم: این آدم راه اسمان ها را می داند. جاذبه خاک را حس می
کند. و در دلم نشست سید مرتضی شهید... چه نامی بزرگ ... برازنده اوست ....
ما دو تن، من که جانشین لجستیک لشکر 25 کربلا به همراه سردار شهید عسگری، از بچه های گرگان، جلسه ای بود در استانداری خوزستان، جلسه جنگ محرمانه، با حضور مقام معظم رهبری، فرمانده هان جنگ، شهید چمران، و پسرکی پانزده ساله که بین مقام معظم رهبری و شهید چمران نشسته بود. توی دلم گفتم چه شانس دارد، این پسرک دیگر کیست. که این همه حضرت آقا به او محبت دارد. جلسه که تمام شد. هر جور که شده باید شهید چمران را و مقام معظم رهبری را می دیدم. اما شلوغ بود و فرمانده هان جنگ،
شهید محمد محمدی" از روستای سلطان آباد گرگان"در آخرین سال تحصیل
راهی جنگ و در عملیان رمضان به شهادت رسید.
مثل یک خواب می ماند. همه بودن، پانزده ساله ها، بیست ساله ها، سی ساله ها هم آمده بودند. همه با
هم پادگان را تصرف کردیم. امام که فرمان داد، دلدادگی آغاز شد. و با سر
بسیجی شدم. حاج غلام فرمانده ام، فرمانده تدارکات لشکر 25 کربلا، یک قبضه کلاشینکف توی
بغلم گذاشت و از دیوار های بلند جنگ بالا رفتم. پا به پای جنگ، همراه همرزمانم، جنگیدم. دفاع کردیم، گلوله خوردم، ترکش
خمپاره، شیمیائی... یک متری فرمانده عراقی، با لباس فرم سپاه و سربند یا زهراء وقتی مرا بنام
خواند: تو بیا، انت تعل النا، تعل تعل! فقط تو بیا، با آن افسر بعثی، رو در
رو ایستادم. به فاصله یک متر، ما 25 نفر و تا چشم کار می کرد، نخ رجه،
نیروی های بعثی...
وسط مجنون جنوبی... فریاد کشیدم.... هرکس از پشت تیر بخوره شهید نیست. هرکی فرار کنه امام حسینی نیست. هرکی بره زهرائی نیست.
وسط مجنون جنوبی... فریاد کشیدم.... هرکس از پشت تیر بخوره شهید نیست. هرکی فرار کنه امام حسینی نیست. هرکی بره زهرائی نیست.
اولین روزسال 1344 در روستای قرن آباد، شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود. محمدعلی در کودکی ساکت و آرام بود. روزی سرخک گرفت و او را به بیمارستان بردیم ولی دکترها جوابش کردند. او را به اتاق انتظار بردند و من در همانجا از خدا طلب شفای او را کردم چند ساعت بعد خبر دادند که حالش بهبود یافته است. محمدعلی, تحصیلات ابتدایی را در سالهای 51 تا 55 در دبستان روستای خود (قرن آباد) به پایان رساند. پس از آن به پیشنهاد پدرش تصمیم گرفت وارد حوزه علمیه شود. پدرش می گوید: به فردی گفتم به او قرآن بیاموز ولی در جوابم گفت که جرات نمی کند. به خاطر همین او را به گرگان بردم و در کتابخانه مسجد جامع, قرآن را فرا گرفت. چون اساتید از پیشرفت او خیلی تعریف می کردند گفتم باید به حوزه بروی و طلبه بشوی. قبول کرد.
صدایش خیلی دل نشین و آرام بخش بود. به قول آن عزیز دل: "حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده برنامه می ساخت و سخن می گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه خود احساس می کردیم." خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم. فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله ها آن چنان پر حجم نشده بود.هنوز حاج آقا "زم" - رئیس آن روز پالایشگاه و حوزه هنری و میلیاردر و قهوه خانه دار و ... امروز - آوینی را از حوزه هنری اخراج نکرده بود.هنوز روزنامه "سه قطره خون" مسیح - مثلا روزنامه جمهوری اسلامی - دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار و یک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمی کرد.
گفت: فرشته هایت ....! از خواب پریدم. آمبولانس وسط محوطه ایستاده
بود. راننده خاکی و خسته، چفیه ای دور سرش بسته، سیگار می کشید. پکی عمیقی
به سیگارش زد. همه و جودش را آنگار اتش گرفته باشد، دود غلیظی فضای خلوت و
کم سوی محوطه سپاه را پر کرد.من که تازه از خواب پریده بودم، نفس هام بند
انداخت. او گفت:هی پسر! خسته ام میدانی که از معراج یک تخت، تاخته ام تا
اینجا، سر تکاندم و یعنی حرفش را تائید کردم و حالش را می فهمم. توی دلم
گفتم: خواهد رسید روزی که نفمیدن ها دل انسان را آتش بزند. من آن وقت نمی
دانستم که چقدر سخت است که نفمندت!
شب، بعد از نماز مغرب و عشا با مصطفی از مسجد خارج شدیم. نسیم خنکی
میوزید. سعی کردم به چشمان او نگاه نکنم. خیلی گرفته بود. آن قدر پکر بود
که ترسیدم اسمی از جبهه ببرم. عصبانیتش را ظاهر نمیکرد، ولی میدانستم از
درون میسوزد. به چهارراه سیمتری نارمک که رسیدیم، سعی کرد به بهانهی
نگاه به ماه، سرش را بالا بگیرد؛ شاید قصدش این بود تا از جاری شدن اشکش
جلوگیری کند. نگاهی زیرچشمی انداختم. آرام سرش را به طرفم برگرداند. در
حالی که دستم را فشار میداد، بریده بریده در حالی که بغض از میان کلماتش
فوران می کرد، گفت: - ولی حمید ... درستش نیست، مگه خودت نگفتی صبر
میکنی با هم بریم؟
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI














