سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۹
رضا مصطفوي؛ سردبير ماهنامه
امتداد در گفتوگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، با
اشاره به اين كه جنگ نرم با پيروزي انقلاب در نظام جمهوري اسلامي ايران
آغاز شد، اظهار داشت: دشمنان ايران در دوران دفاع مقدس براي ضربه زدن به
نهال انقلاب با تمام تسليحات نظامي خود، جنگ سختي را عليه ايران به راه
انداختند ولي رزمندگان ما كه حتي از سيمخاردار محروم بودند با سلاح نرمي
از جنس ايمان به مبارزه با ظلم پرداختند. وي با اشاره به سخن شهيد
همداني كه «كسي ميتواند وارد سيمخاردار ميدان مين شود كه ابتدا از معبر
نفسش عبور كرده باشد»، تصريح كرد: رزمندگان 8 سال دفاع مقدس در آن زمان نيز
به شيوه "نرم " با دشمن جنگيدند؛ به گونهاي كه دشمنان نيز فهميده بودند
كه سلاح ياران خميني چيزي فراتر از ابزار سخت نظامي است./فارس
برادر حمید درباری مسئول گروه بسیج تلویزونی" افلاکیان" استان گلستان" با تمنا و اکراه وارد کادر می شود.
حتی سرش را بلند نمی کند و با رزمنده جانباز هفتاد درصد " محمد مهدی ایزد" سلام و علیکی و...! او میخواهد افتادگی اش را همچنان حفظ کند... حمید خود نیز از بچه های جنگ است و امروز نیز تاریخ خویش و همرزمانش را در
عین مرور کردن به تصویر نیز می کشد.
جنگ یک فرصت بود. فرصتی برای انسانی دیگر شدن، به لفظ دنیائی جنگ همیشه جنگ است... اما اینجا سخن از این جنگ هشت ساله... هشت سال عبودیت بود و بندگی خالص خدا...
جنگ یک فرصت بود. فرصتی برای انسانی دیگر شدن، به لفظ دنیائی جنگ همیشه جنگ است... اما اینجا سخن از این جنگ هشت ساله... هشت سال عبودیت بود و بندگی خالص خدا...
اگه ازتون بپرسم: یک خونه دو طبقه رو در نظر بگیرید، با یک پدر که پاسبون شهربانی زمان شاه
باشه و با هزاری رشوه گیری و بزن بزن و پدر مردم رو درآوردن، با یک مادر
میان سال که با بیشتر مردای محل سلام و علیک گرم داره! با یک خواهر 20 ساله
خوش بر و رو که توی هر اداره ای کار می کرد، از رئیس گرفته تا آبدارچی،
زیر و بم اتاق خواب خونه اونا رو بلد بود، با یک پسر 12 ساله و یک جوون 17
ساله.
حبیب از روزی که به سمت شهردار منصوب شده بود، محکم به این سمت چسبیده
بود و قانون را زیر پا گذاشته بود. عباس که فرمانده گروهان بود، بنا به
دلایلی، این کار حبیب را زیر چشمی ندیده گرفته بود. اسماعیل هم چندان
اعتراضی نداشت؛ چه بهتر که یک نفر برایشان هر روز سفره پهن کند، غذا آماده
کند و دوغ با مزه و... حامد ولی، گیر اصلی بود. میثم بدتر از حامد که
یکسره در گوش عباس وزوز میکردند و به شهردار بودن مداوم حبیب حسادت
میکردند. شهردار جبهه با شهردار شهرها کلی با هم فرق داشت.
ساعت چهار" عصر روز چهارشنبه" بخش جانبازان اعصاب روان" بیمارستان پنجم آذر ...! حیرت میکنی...! درختها شهر... نقش بسته روی شیشه بلند و ضخیم سکوریت که وسط آن حک شده است.. ( اعصاب روان ) بعد دل دل میک نم بروم نروم .. بعد انگار سر میخوری به دالان وحشت و باید پله ها را بشماری به سمت زیر زمین بعد دالانی تنگ و تاریک بعد پله های که نمیدانی تو را به کجا خواهد کشاند ... ناگهان با میله های فلزی روبرو می شوی...! شک میکنی ؟ اینجا کجاست...؟ بازداشتگاه .. یا نقاهتگاه...!
هميشه اينگونه بوده است: ابتدا دوران کودکي، سپس دبستان و همکلاسها و
رفيقاني که گمان ميکني تا ابد با تو خواهند ماند. ناگهان متوجه ميشوي که
مردي شدهاي و بايد قدمهايت را با سنگيني بيشتري روي زمين بگذاري. اکنون
زمان آن رسيده است آنچه را که آموختهاي در عمل تجربه کني. ميدان حقيقي
امتحان آغاز شده است. تمام سرخوشيهاي کودکانه و شاديهاي آن به خاطراتي
دور پيوسته.
"مگر آن که می داند، با آن که نمی داند برابر است؟ قرآن کریم" وقتی بچه ها به پیرمرد گیر دادند که از خاطرات فرزندش محمد رضا بگوید، اول طفره رفت و گفت که چیز زیادی از او به یاد ندارد. دست آخر خدابیامرز، یکی از خاطراتی را که از دید خودش ساده می آمد، تعریف کرد. آن پدر که امروز جایش در خانه دو فرزند شهیدش مهرداد و محمد رضا خالی است، گفت: "اون روزها ما توی محله "بازار دوم" نازی آباد می نشستیم.
با خواندن تاريخ علي(ع)، به داستان ابوموسي اشعري، عالم بيطرف آن عصر كه
ميرسي، غصه در دلت جاگير ميشود. به داستان طلحه و زبير كه ميرسي، حسرت
ميخوري بر عاقبت سيفالاسلامي كه زماني با پيامبر(ص)، براي اسلام، شمشير
زده بود. داستان غمانگيز ريزش خواص، روايت هميشه تاريخ بوده است.مالك، تنها ده ضربت شمشير تا تيرك خيمه معاويه فاصله داشت،
فاصلة پنجكيلومتري روستايمان تا مدرسه را هر روز بايد
ميرفتيم و برميگشتيم. تنها نبودم. با همسنوسالهايم كه اهل درس و
مدرسه بودند، با هم ميرفتيم؛ نه با ماشين، نه با دوچرخه كه با پاي پياده.
اين، ما را در سن كم و نوجواني، آبديده و پرتحمل كرده بود؛ ميان برف و
باران، هواي گرم و سوزان، جادههاي سنگلاخ و گِلي، برهنهپا در كوچههاي
روستا، بيابان و صحرا. روزهاي كشدارِ آخرين تابستان گذشت. پاييز از راه
رسيده و جنگ تازه آغاز شده بود. همراه پاييز، دفتر زندگيمان ورق ميخورد.
زمستان سال شصت، هر روز مدرسه خلوتتر و نيمكتهاي كلاس بيصاحبتر ميشد.
© تمامی حقوق برای صاحبان سایت محفوظ است. هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت ممنوع است.
Design By : A.ELYASI
















